روایت غرفهدار

رود انگار بیماری از تببرگشته، با لب و لوچهی خشک و کفآلود آن پایین بالبال میزد و ما نشسته بر دیوارههای سنگچین کنار خیابان با…
زرینتاج خانم زهرا را در آغوش میکشد. برایش آرزوی خوشبختی و موفقیت میکند. ظرف پذیرایی طالبیها را سریع روی هم میگذارم، لقمه آخر را…
سال 1400، شیلهوشت تیتی، لحاف را کنار زد و به سرعت بلند شد. دست و رو نشسته مانتو و مقنعهاش را از میخ روی…
هر چقدر هم اتوبانهای طولانی و پلهای بزرگِ تو در تو و ساختمانهای سر به فلک کشیده بسازیم، باز هم طبیعت بر ما غلبه…
صدای دهل میرسد. خوش است. نزدیک میشوی، کوردهای روستای تارم پنجه در پنجهی کوردهای قاقازان دستمال میچرخانند و میرقصند. روبروی جوانانی که در ردیفی…
درد کمر امانش را بریده بود. خوابش نمیبرد. از شدت درد پرش پا گرفته بود. ساعت را نگاه کرد: ۴:۰۰. دستش را تکیه داد…
با نوک پوتین کوبید به زمین و همینطور که دست میکشید به سر کچلش گفت:«از فردا یه روز باید برم پادگان و یه روز…













