روایت غرفهدار

از پدربزرگم که خیلی سال قبل از تولد من از دنیا رفته، هیچ تصویری نیست. حتی به خاطر دفن شدنش در یک روستای مرزی،…
«کشاورزی برای ما چه داشت؟ هیچ! تمام سال کار میکردیم، زیر آفتاب و باران کار میکردیم، ظل تابستان و یخبندان زمستان کار میکردیم، با…
قصه برمیگردد به بیست و پنج سال پیش، جایی حوالی سال 78 دو همکلاسی و همکار، یک نفرشان اهلِ فومن و دیگری اهل شفت،…
چشمهایم را که میبندم و کودکیام را مرور میکنم، معلمهای دوران ابتدایی نقش پررنگی در خاطراتم دارند. من در مدرسهای درس خواندم که دختر…
رویای شیرین مستقل شدن اولین حقوقی که دریافت کردم 50 هزارتومن بود. یک اسکناس تا نخورده که همهاش برای خودم بودم، حاصلِ تلاش خودم،…
گمشدهی زندگی من شروع همیشه سخت است و همت کردن برای شروع یک فعالیت جدید در بعضی از موقعیتها سختیاش به توان میرسد. اگر…
هر کدام از آدمها، قصهای دارند منحصر به فرد و من باسلام را به خاطرِ اینکه جهانیست پر از قصههای واقعی دوست دارم. روزی…












