روایت غرفهدار

سفر همدان، به یک شرط مسیر تازهای را در باسلام تعریف کرده بودیم و قرار بود استوری باسلام را پر کنیم از روایت آدمها.…
آدمها وقتی پدر و مادر میشوند، در کنار اینکه بار سنگین مسئولیت والد بودن روی شانههایشان سنگینی میکند، گلولهی آرزو هم هستن. آنها آرزوهایی…
من و همشهریهام! چمدان را میبستم اما دلم مانده بود پیش غرفهی«گیلان لیرو» از چند هفته پیش وقتی جلوی آدرس غرفهدار، نام «فومن» را…
رشته و خشکار تا سالها برای من یک شیرینی معمولی و محلی بود و بس. از وقتی خودم را شناختم تا هجده سالگی، بیآنکه…
اولین مواجهه من با «لبنان» برمیگردد به فیلم «وفا». نوجوان بودم که این فیلم از تلویزیون پخش شد و ما را با یک دختر…
ما همسایههای هموطن! نوزده ساله بودم، در کلاس کوانتوم وقتی استاد داشت در مورد انرژی اتمها توضیح میداد فهمیدم همکلاسیام، همان دختر باریکاندامی که…
نویسنده: زهرا ساداتی غرفهدار غرفهی منسوجات ساداتی یه مغازه کوچیک تو بافت تاریخی یزد داشتم، درصدی کار میکردم، هر چی که میفروختم باید یک…












