روایت غرفهدار

نویسنده: خانم فاطمه سادات آگنج، غرفهدار غرفهی انجیر خشک استهبان یک روز که مثل همیشه مشغول پرسه زدن در اینستاگرام بودم استوری یکی از…
«چند روز پیش یه دختر بچه اومده بود مغازه. تا آستینهای لباس آستین فینگردارش رو براش انداختن، با یه صدای بلند جیغ زد؛ واااااای…
امسال نوروز و ماه رمضون روی هم افتاده. همونطور که میدونید این دوتا اتفاق فقط مربوط به ایران نمیشه و خیلی از جاهای دیگه…
آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است. این را دانستم و میدانم که آدم به آدم است که زنده…
من مردی را میشناسم که در بورانِ خیابانهای سیبری، گلدان کوچکی را زیر پالتویش پنهان کرده بود تا از سرما در امان باشد. تا…
سالی که هیولای همهگیر کرونا از درون هیچ زاییده شد و جهان را درنوردید، همه کسب و کارهای اداری، آموزشی، مشاغل آزاد و ……
انرژی فروش جهیزیه، بالاست! یکی از بزرگترین مشکلات من با غرفهدارهای باسلام این است:«حرف نزدن!» هرچقدر از من اصرار و توضیح که آقا و…












