روایت غرفهدار

آخرین امتحان دانشگاه که تمام شد با سرعت برق خودم را رساندم باسلام تا برویم برای مصاحبه. چای خورده نخورده راه افتادیم و از…
لوکیشن را برایم ارسال میکند و میگوید: کی تشریف میارید؟ من هربار که قرار میگذاریم با غرفهدارها، نگرانی عجیبی در جانم رخنه میکند. جنس…
شب بود. سر را که بالا میگرفتم تمام صور فلکی آسمان استهبان قابل مشاهده بود. ستارهها دست به دست هم داده بودند و هرکدام…
«و به یاد بیاور موسی را، آنگاه که آتشی از دور دید و به خانواده خود گفت:«اندکی صبر کنید که من آتشی دیدم. شاید…
کوه که از شب پر میشد، درختهای انجیر که به خواب میرفتند، مرتضای نه ساله زیر نور مهتاب به رویای بزرگش فکر میکرد:«یعنی میشه…
«اول عاشق پارچه شدی، بعد عاشق من!» «مات و مبهوت، ایستاده بودم به تماشا. با سرمایهای جزئی آمده بودم برای خرید پارچه. هیچکس و…
من ماهرخم، مادر 5 فرزند و استاد تولید چای دستی! مامان ماهرخ اهل سیدآباد است. میدانید سیدآباد کجاست؟ اگر یک نقشه دم دستتان باشد…












