روایت غرفهدار

چشمهایتان را ببندید. با من خیال کنید لطفا. یک میز چوبی متوسط و شلوغ در گوشه پذیرایی و یک میز کوتاهتر و جمعوجورتر پشت…
پنجشنبه است و خانه بههم ریخته. سفارشها روی هم تلنبار شدهاند. بار و بنه سفر اربعین را هنوز نبستهاند. تلفن زنگ میزند. مردی با…
سال ۷۶، خانوادهی اکبری صاحب دوقلو شدند. دو دختر، تو بگو دو سیب گلاب. اسمشان را گذاشتند فائزه خانم و فاطمه خانم. فائزه کمی،…
چشمهایش از گرسنگی و تشنگی سیاهی میرفت که صدای اذان توی محله پیچید. مادر صدا زد:«محمدجواد، بیا افطار کن.» اما او پاگذاشت درون حیاط…
سرخوردگی بعد از شکست را تجربه کردهاید؟ آن احساس ناتوانی، آن کلافگی را؟ شکستی که از پی شکست دیگر میآید را چه؟ آن لحظه…
اولین نکتهای که سبب میشود توجهام به غرفهشان جلب شود، بستهبندی زیبا و خلاقانه است. از کیسههای کوچک تا ظرفهای استوانهی شفاف. بعد از…
خانم فیض بخش، مسئول غرفهی «زیتون میثم رشتی» است. غرفهای پر از عطر شمال. از زیتون و روغنزیتون باکیفیت بگیر تا سیرترشی و انواع…












